|
|
|
|
|
من میدونم شما اسکیس دوست دارین
مخصوصا از ادمای معروف
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 0:54 توسط عطیه
|
|
||
|
|
|
|
|
چند روز پیش استاد ایزد پناه داشت از یه تجربه حرف میزدن
اینکه اون روز مشغله ی فکری داشتن و منتظر تماس یکی از دوستان و ....و در ضمن یه سری هم به بچه ها که تو بازار مشغول کار بودن میزدن حالا فکر کنین یه روز شلوغ همش انتظار و پر استرس ......میرسن به بازار وارد بازار که میشن یه خانوم مسن که یه زنبیل دستش داشته و آروم آروم داشته میرفته رو ...... چرا این همه عجله؟!!آروم باش ..... . چقدر قشنگ احساس آرامش اون پیر زن رو درک میکنه....! یاد داستانی که آنتونی رابینز تعریف کرده بود افتادم فکر کنین یه آدم بعد از کلی برنامه ریزی تصمیم میگیره رییس جمهور آمریکا رو ترور کنه اما روز موعود وقتی دستش روی جیبی که تفنگش بود و نگران که چی میشه...... یکی روی شونش میزنه برمیگرده میبینه یه پیر زن مهربون ....... یادش میره که ...؟ نمیدونم شاید دو تا موضوع خیلی از هم فاصله داشته باشن اما به نظرم اون احساسی که آدما از این تجربه ها میگیرن یه چیز مشترکه.. قبول دارین؟ یه جورایی این که آدما همه مثل هم هستن و اگه یک نفر یه جای دنیا یه حسی رو درک کرد شاید یه نفر یه جای دور با یه زبون دیگه هم همین حسو بکنه شاید یه جور دیگه .... کمتر یا بیشتر به خودمون مربوطه چقدر بخواییم این روح جهان و درک کنیم و با آدمای بیشتری اشتراک داشته باشیم!!! همه مشترکیم=همه از یه چیز مشترکیم .... . . ! از کجا به کجا؟ این اصل معماری منه |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 0:29 توسط عطیه
|
|
||
|
|
|
|
من که می دونم هیشکی وبلاگ منو نمی بینه واسه همین هر چی دوس دارم میزارم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 21:13 توسط عطیه
|
|
||
|
|
|
|
|
یه روستای با حال تو دل کوه
نه!... یعنی تو دامنه ی کوه
درس روستا هم درس جالبیه ها
فعلا |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 9:40 توسط عطیه
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 15:38 توسط عطیه
|
|
||